نمایشگاه هانیما اسماعیل پور
04 Feb 2011 - 14 Feb 2011

دویدم پس هستم

 

به نیما

آن روزها حتی در شکم مادرت هم نبودی، چه برسد به اینکه بنیامین بدانی، بیایی در خیابان و کتاب تاریخ‌اش را بلند بلند از بر بخوانی....
تاریخ فرصت به دنیا آمدنت را نداشت. هیچ‌کس آن روزها فرصت نداشت کمی درنگ کند. باید از گلوله می‌گریختی،  از این خیابان به آن خیابان می‌دویدی تا گلوله که تندتر از تو می‌دوید راهش را در پیچ کوچه‌ها گم کند، همان‌طور مستقیم برود سینه‌ی دیوار یا کسی دیگر. اگر از درخت هم بالا می‌رفتی کلاغ نبودی که صد سالی از عمرت گذشته باشد و به یاد بیاوری پای همین درخت بود که در باغِ شاه گردن بریدند، شیخ را بر همین شاخه‌ها بود که آونگ کردند، بر همان درختی که در تابستان مرداد چه زود خشکید، تا اندکی، فقط اندکی درنگ کنی....
اما لختی همه‌ی آن سال‌ها سنگی شده بود در دست آدمیان و پرتاب می‌شد رو به آینده‌ای که دژخیم راه بر آن سد کرده بود. ده، بیست متری جلوتر و همین که خم می‌شوی تو هم سنگ از کف خیابان برداری کلاغ می‌پرد. از روی غریزه، مثل آدمیزاد که از صدای گلوله می‌دود، فرقی نمی‌کند کجا و کِی شلیک شود، در شروع یک دوی همگانی باشد یا در پایان یک تظاهرات آرام... فقط می‌دوی... رو به کدام سو، کدام خط پایان، برای کدام جایزه تاریخ را دنبال خودت می‌کشانی؟
به کدامین روز ِکدام ماه؟ سال مگر جز یک عدد بیشتر است؟ از بطالت تقویمی که ساخته‌ای پیداست خود‌ت دست به کار تاریخ شده‌ای. انگار می‌توانی حتی وقت دویدن هم بنویسی.

زمین بنا دارد تا ابد به حرکت دوار و بی‌پایان‌اش ادامه دهد.
 اعتدال در بهار و انقلاب در زمستان فقط به کار کرم‌های خاکی و بوته‌های تربچه می‌آید.
 
همایون سیریزی
دی ۸۹